شمس الدين حافظ
528
سفينه حافظ ( فارسى )
خان بن خان ، شهنشاه شهنشاهنژاد * آنكه مىزيبد اگر جان جهانش خوانى ديده ، ناديده باقبال تو ايمان آورد * مرحبا اى به همه لطف خدا ارزانى برشكن كاكل تركانه كه در طالع تست * بخشش و كوشش خاقانى و چنگز خانى ماه اگر بىتو برآيد به دو نيمش بزنند * دولت احمدى و معجزهء سلطانى جلوهء حسن تو دل مىبرد از شاه و گدا * چشم بد دور كه هم جانى و هم جانانى گرچه دوريم به ياد تو قدح مىگيريم * بعد منزل نبود در سفر روحانى از گل فارسيم غنچه عيشى نشكفت * حبّذا « 1 » دجلهء بغداد و مى ريحانى سر عاشق كه نه خاك در معشوق بود * كى خلاصش بود از محنت سرگردانى اى نسيم سحرى خاك در يار بيار * تا كند حافظ از آن ديدهء دل نورانى [ 1 ] [ جان فداى تو كه هم جانى و هم جانانى ] 74 * شماره مسلسل 685 جان فداى تو كه هم جانى و هم جانانى * هر كه شد خاك درت رست ز سرگردانى سرسرى از سر كوى تو نيارم برخاست * كار دشوار نگيرند بدين آسانى خام را طاقت پروانهء پرسوخته نيست * نازكان را نبود « 2 » شيوهء جان افشانى بىتو آرام گرفتن بود از ناكامى * با تو گستاخ نشستن بود از حيرانى فاش كردند رقيبان تو سرّ دل من * چند پوشيده بماند خبر پنهانى تا بماند تر و شاداب نهال قد تو * واجب آنست كه بر ديدهء ما بنشانى در خم زلف تو ديدم دل خود را روزى * گفتمش چو نى و چون مىزنى اى زندانى گفت آرى چه كنى گر نبرى رشك به من * هر گدا را نبود مرتبهء سلطانى راستى حد تو حافظ نبود صحبت ما * بس اگر بر سر اين كوى كنى دربانى « 3 »
--> ( 1 ) چه خوش است و بهترست ( آفرين ، زهى ) . ( 2 ) در سودى مرسد ( 3 ) در سودى سگبانى [ 1 ] پاورقى غزل 73 - اين غزل را حافظ در جواب دعوتهاى مكرر سلطان احمد جلاير پادشاه بغداد سروده و ببغداد فرستاده و بعضى گويند براى سلطان هرمز فرستاده است ولى اين عقيده مردود است در هر صورت حافظ در اين غزل از فارس شاكى و آرزوى بغداد مىكند .